از: پریچهر جنقی

شلمچه؛ یکهزار و سیصد و نود و دو!

دارم کارگاهی سفالی روبراه می کنم اینجا، تا عباس، امیر، محمد و بقیه را جمع کنم از خاک!

***

تهران

پست چی، عینکش را رو چشمش می گذارد «شکستنی! با احتیاط حمل شود»

حس کبوتری را دارد که خبری مجهول به پایش بستند.

...

«بفرمائید مادر جان! برای شماست! اگر می توانید اینجا را امضا کنید! استامپ هم هست!»

***

خانه

زن: «امروز بوی عباس را کنارم حس می کنم، از چند قدمی. پسرم برگشته! همینجاست!»

صدا: «حاج خانوم! دوباره قرص هایت دیر شد! الان میآورم.»

می خورد! چشم می بندد! بخواب می رود!

....

«مادر! ... مادر! منم عباس! بیدار شو! کمی دیگر از لب این کوزه آب بنوش! می خواهم بیشتر ببوسمت!»



نوع مطلب : مقاومت و دفاع مقدس(شهید)، 
برچسب ها : شهید، مفقود الاثر، خاک،
لینک های مرتبط :





درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : سید علی روح بخش
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تماس با ما

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic